سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

492

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

من بود و آن مرد در خونش مىغلطيد و مرا با اين حال نزد تو آوردند . اسحاق گفت : به خاطر آن عملى كه تو كردى خدا تو را آمرزيد و من هم به خاطر خدا و پيامبر ( ص ) تو را بخشيدم ، آن مرد گفت : پس به حق آن خدايى كه به خاطر او مرا بخشيدى من هرگز معصيت او را نخواهم كرد . سپاس ، خداى يكتا را و درود خدا بر سرور ما محمد ( ص ) و آل او و سلام فراوان او بر ايشان باد . ( 1 ) حكايت ديگر ابو الفرج به نقل از عبيد اللّه و او از پدرش نقل كرده ، مىگويد : من از ابو عامر واعظ شنيدم كه مىگفت : در آن هنگام كه من در مسجد رسول خدا ( ص ) نشسته بودم ناگهان غلام سياهى به همراه نامه‌اى به نزد من آمد و نامه را به من داد نامه را گرفتم و باز كردم ديدم نوشته است : به نام خداوند بخشايندهء مهربان خداوند تو را از نيروى فكر و انديشه‌ات بهره‌مند سازد و از همدمى قطرات اشك برخوردار گرداند و در عشق به خلوت تو را ممتاز فرمايد ، اى ابو عامر من يكى از دوستان تو هستم ، اطلاع يافتم كه تو به شهر مدينه آمده‌اى ، از اين رو خوش‌حال شدم و علاقه‌مندم تو را ببينم و بسيار مايلم كه در خدمتت باشم و از هم صحبتى با تو بهره‌مند گردم ، اگر چيزى بالاى سر ما بود ، سايبان ، و در زير پاى ما بود زيرانداز ما خواهد بود ، شما را به خدايى كه نعمت بلاغت را داده سوگند مىدهم كه تشريف فرما شويد و ما را از نعمت ديدارتان برخوردار سازيد ! - و به روايتى : مشتاق ديدار شمايم - و خداوند عذر و معذرتهاى مرا پذيراست ، و السّلام . ( 2 ) ابو عامر مىگويد : پس از خواندن نامه با آن قاصد حركت كردم تا به محل قبا رسيديم ، مرا به منزلى برد كه بسيار بزرگ ولى مخروبه بود و گفت : همين جا بايست تا من اجازه بگيرم ، ايستادم ، غلام رفت و برگشت و به من گفت : داخل شو ، وارد شدم ديدم خانه‌اى مخروبه است كه در خانه از چوب خرماست و پيرمردى رو به قبله نشسته ، به نظر مىرسيد كه از عشقى غمين و از ترس و بيمى اندوهگين است ، در چهره‌اش آثار اندوه پديدار بود و از بس كه گريسته بود چشمانش نابينا و پلكهايش آزرده شده بود ، سلام دادم و او سلامم را پاسخ داد ، سپس برخاست ديدم نابيناى زمينگير و گرفتار چندين بيمارى است ، رو به من كرد